مارمولک و صف مورچه ها، دم روباه و کلاغ و موش


چند سال پیش در زمان مشغول بودن در دفتر مسافرتی جلوی دفتر در پاساژ نور اسلامشهر تهران بر جاده در ردیف پائین فضای باغچه مانندی بود که گیاهان کوچکی کاشته بودند، گاهی در راهرو پاساژ در کنار باغچه قدمی می زدیم، دوران دخانیات و مخددرات بود و نا مناسب تاثیر می گذارد امما میلی نیز نبود به برون رفت با آن حجمی از سر درد که بر ما می بارید، البتته زودرنج و به تلنگری نیز بند بودیم از روح و روان و رفتن به سراغ هر آنچه آرام بخشد، به هر حال در آن مقاطع روزی در حال قدم زدن ردیفی از مورچه ها در باغچه در حال رفت و بودند از راست به چپ و هر یک مورچه ای گِرد شده را بر روی دست بالای سر می بردند گویی مورچه های گِرد شده مسخ و جادو شده باشند، دستی خواستم دراز دارم به اعتراض و یکی دو تا شان را از مسیر متفررق ساختم که ناگهان گویی صدایی چون هشدار مار آمده باشد، در کف راهرو روی مرمر مارمولکی کوچک سبز امما تو پر و به نظر سرتق به اعتراض با لحنی حجومی برخواست با آن چند سانت قد درست روی زمین با نگاهی حجومی و دهانی نیمه باز گویی خشم گرفته باشد و آرواره ای داشته باشد تا حمله دارد ایستاده بود و مرا نگاه می داشت، مارمولک درون راهرو را از گلو گرفتم و انداختم درون جعبه ی سیگار، روز قبل در جلوی خانه مورچه ی بزرگی را درون بسته ای سیگار گذاشته بودم و مارمولک را هم در همان بسته انداختم، به گمان دوران شادی نبود، گمان می برم همان روز یا روز بعد از آن بلا نسبت گوساله و طویله طبق روال درب اتاق گشوده شد و دو شخص تنومند امما یکی با قددی نسبتا بلند و دیگری کوتاه تر با لباس سفید ما را با تخصص بر داشتند و گویی بسته بندی شده باشیم به صورت در آمبولانس خواباندند و با خود بردند، به گمان به مرکز روان درمانی ایرانیان رسیدیم همانجا که در حوالی پایان دوره ای شش جلسه شُک روانی ما را تجویز و اجرا داشتند، زُل زدن برای دقایقی طولانی به خورشید و مورچه ای کوچک را به شش قسمت تقسیم داشتن در طبقه ی بالای همان پاساژ نور از دیگر مواردی بود که در آن سال به حضور ذهن خطور دارد، 22:13 پنج شنبه 30 تیر 1401 جولای 21 2022 بلا نسبت طویله، گبضه. بابت مورچه ناراحت بودیم، گذشت تا روزی که فالی زدیم از آقای مولانا که مضمونی شبیه چنین داشت به گمان در مورد آقای شمس که آزار او به یکی مورچه نرسیده است، آن موضوع واقع شده بود امما به هر حال وضعییتی بود که با آن مواجه بودیم. 22:49 همین حوالی.

در سالهای پیش از شبستر در اردبیل یا در شبستر در مورد روباه شنیده بودم مضمونی شبیه چنین که برخی قمار بازها دُم آن را بر بالای سر خود به دیوار می زنند و این قبیل که نمادی از شانس خوش است، و در شبستر نیز شنیده بودم بازاری هفتگی برپاست، اجناس را هر کس چون دست فروشان به بساطی بر زمین پهن می داشتند و می فروختند از میوه تا ابزارهای برقی و لباس و هر چه برای فروش مناسب می دانستند، روزی مصادف با روز بازار به هوای خرید دم روباهی به بازار زدم، گشتم و گشتم تا سوالم از شخصی فروشنده شبیه چنین پاسخ گرفت که داشتم و پیش پای شما شخصی خرید و برد به مبلغ پنج هزار تومان، به گمان سککه حدود چهارصد و هفتاد هزار تومان بود، به هر حال دیگر سراغ دم روباه نرفتم، در آن اییام رفت و آمد از شبستر به اردبیل گاهی روباهی در جاده می دیدم امما در حال عبور که انگار به انتهای عبورش از جاده رسیده باشم، کمتر پیش می آمد بازتاب قوی چشمان روباه را در نور چراغ ماشین کامل بگیرم، چند باری مواجه شدن با روباه اتفاق افتاد امما نصفه نیمه، پس از دوران شبستر برای معامله ای عازم تهران بودم، یکی دو بار مامورییت یافتم از جانب آقای والد ذکور که برای خرید یک دفتر پیشخوان به تهران بروم، شبیه در راه تهران بودم که یک روباه درست وسط جاده ایستاد و برق پشمانش پر شد، نه حراسان یا به تعجیل امما گذشت، بعد از اندکی کلاغی در نیمه های شب از بالای ماشین گذشت و بعد از آن موشی در حال عبور از جاده بود، بعد تر کمتر پیش آمد روباهی روئت شود امما به گمان به یاری حضور ذهن در کنار جاده روئت شده البتته ما حجم رفت و آمد جاده ایمان تقریبا به صفر رسیده بود. این اواخر در تهران کمی گمان به صفت حسادت برای کلاغ رفته است. 22:43 پنج شنبه 30 تیر 1401 جولای 21 2022 بلا نسبت طویله، گبضه.


یک پاسخ به “مارمولک و صف مورچه ها، دم روباه و کلاغ و موش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *